آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

دوشنبه15اردیبهشت93

با سلام به همه گل دوستانم. ببخشید.ما همش دیر به دیر به وب دخترکمان سر میزنیم. حال عمومی مان مساعد نبید. چه کنیم دیگر. فرزند دوم و درگیری های اون. البته در جمعه دو هفته پیش به همراه دخترکمان به خیابان بهار مشرف شدیم و با چند تکه لباس ناقابل با جیبی خالی برگشتیم. القصه آخر هفته پیش مامان حاجی و باباحاجی برای چکاب اومدند تهران. و از شانس ما و یا اونا کلاً آخر هفته حالم خوب نبود و اونا فقط یه ناهار 5شنبه خونه ما بودند و به اصرار دایی جان محمد رفتند خونه اونا.  روز جمعه هم در دو نوبت با  بابا رضا رفتی پارک سر فرمانیه و پارک قیطریه. البته بماند که بابا رضا قرار بود ساعت 4 تا 5/4 با شما رجعت کنند و ساعت 5/5...
15 ارديبهشت 1393

یکشنبه7اردیبهشت93

  سلام به همه دوستان و دخترک خودم که اینروزا خیلی مامانی شو اذیت می کنه. نمیدونم چرا بعضی از روزا که از مهد تحویلش می گیرم قاط میزنه. دیروز که تو خونه برنامه ای بود برای خودش.بابا رضا هم که این شب ها همش دیر میاد.دیشب که قیافه م رو دیده بود فهمید که چقدر برام سخته. هم شرایطم و هم این دخترک ما و هم کارهای خونه...بگذریم. دوهفته پیش یه سفر دو روزه رفتیم شمال. سفری که نمیدونم ولی خاطراتی در ذهنم حک شد که امیدوارم به زودی کمرنگ بشه. وگرنه حالا حالاها باید ذهنم درگیر باشه. یه بعدازظهر آویسا رو بردیم کنار دریا و کمی شن بازی کرد. شبش عروسی و شیطنت های بی حد آویسا که کنترلش برام سخت بود و اونم بین من و بابا در رفت و آمد. سوره نص...
7 ارديبهشت 1393

یکشنبه31فروردین93(روز مادر)

                                     کاش امروز که عیده و روز فرشته های خدا اینقدر غمگین نبودم... دوستان خوبم، روزتون مبارک. زیباترین ها رو براتون آرزو می کنم. تا ابد لبخند بر لباتون باشه. می بوسمتون                                        &...
31 فروردين 1393

سه شنبه19فروردین93

سلام به دوستان گلم. بازم عیدتون میارک باشه.ببخشید که ما دیر به دیر به وب دخترمان سر میزنیم . خدای نکرده حمل بر تنبلی نفرمایید. حالمان دست خودمان نبود. از شما چه پنهان خدا به ما لطف کرد و خانواده کوچکمان تا اطلاع ثانوی بالقوه 4نفره شده است که البته این قضیه بسیار بر زندگانی ما تأثیراتی داشته و حال مادر خانواده را تحت تأثیر قرار داده. القصه...خواستیم تصاویری از تعطیلاتمان بگذاریم که آن هم خیلی میسر نشد چون بخشی از تصاویرمان در گوشی همسرجان می باشد و هنوز به دست ما نرسیده. فعلاً اینها عکس هایی است که خودمان ثبت نمودیم... هفت سین مهد کودک و روز جشن و هنرهای دخترمان و بقیه عزیزان...       ...
19 فروردين 1393

یکشنبه 17فروردین93(خاطرات نوروز)

با سلام و تبریک سال جدید و بهترین آرزوها برای دوستان خوبم.اندر روایات تعطیلات نوروز... تعطیلات امسال برخلاف سالهای قبل بیشتر در تهران و در خانه خودمان گذشت. که البته یه سفر 4روزه به خانه پدر جان بنده داشتیم. در اون چهار روز هم یک روز رو رفتیم ساحل و دخترمان هم کمی شن بازی فرمودند. باقی تعطیلات را در تهران سپری کردیم و به پارک گردی و بازی برای آویسا خانوم. که متعاقباً عکس هاش رو براتون میزارم. امروز کمی بی حوصله ام و توان نوشتاری ندارم در فرصتی نزدیک برمی گردم... ...
17 فروردين 1393

یکشنبه 25اسفند92

                 سلام به همه دوستان. میدونم همه تون درگیر کارهای پایان سال هستید. واقعاً خسته نباشید. ما هم کارهای خانه مان در پایان هفته پیش به اتمام رسید. روز جمعه هم کمی خرید کردیم. البته این اولین سالی است که این موقع سال خرید رفتیم. دخترم از روز چهارشنبه که از مهد گرفتم کمی مریض احوال بود. مجبور شدم  بردمش دکتر و باز شروع یه دوره آنتی بیو تیک. امروز هم قراره تو مهدشون عکاس بیاد. صبح لباساش رو پوشوندم و تحویل خاله هاش دادم. نمی دونی چه نازی می کرد برای عید آویسا فقط تونستم یه تونیک بخرم. بقیه به دلم نمی نشست.قراره زن دایی هم برایش ...
25 اسفند 1392

شنبه17اسفند92

                               ب ا سلام به همه دوستان و گل خودم. القصه... روز چهارشنبه گذشته در مهد کودک فرشتگان جشن پایان سالی برای اولیای محترم یعنی ما گرفتند. قرار بود گروه سرود دخترمان بخشی از برنامه آنها باشد. دو وظیفه خطیر به بنده محول شد. یکی آنکه خاله مهدشان گفتند که آویساخانوم در هنگام اجرا حرکات موزون می فرمایند و ما از شب قبل با ایشان کار کنیم تا کمی جدی تر برنامه برگزار کنند و گفتند که اگر اینگونه نباشد و تمرکز ایشان کم باشد در صحنه حاضر نمی شوند(البته کاش ...
17 اسفند 1392